زندگی خوش و سعادتمند به روایت خداوند

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین والسلام و الصلاه علی سیدنا و نبیّنا ابوالقاسم مصطفی محمد(ص) و السلام علی عَلی ابن ابیطالب (ع) و آله الطیّبین الطاهرین المعصومین الهداه المهدییّن و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین
امّا بعد قال الله تبارک و تعالی : (یا أحمد ، هل تدرّی أیّ عیشٍ أهنا و أیّ حیاتٍ أبقی ؟)
قال : ( أللهّم ، لا )
قال : ( أمّ العیشٍ اَهناءُ فهو الذّی لا یفطر صاحبه عن ذکری و لا ینسا نعمتی و لا یجهل حقّی یطلب رضای لیله و نهاره … )
این حدیث قدسی است که در شب معراج حضرت پروردگار خداوند منّان به نبّی مکرّم اسلام می فرماید : ای پیغمبرِ ما ، ای أحمد ؛ آیا می دانی کدام زندگی خوشتر و گواراتر ، همراه با آرامش بیشتر و شیرین تر است ؟ عرضه می دارد ، خدایا ؛ نه . آن زندگی ای که به انسان آرامش می دهد ، زندگی ای که در آن طمأنینه و سکینه است و خوشی آن پایدار است و از بین نمی رود را به من راهنمایی کن . خداوند هم زندگی گوارا و خوش را بیان می فرماید . اگر کسی می خواهد به زندگی اینچنین چه در دنیا و یا عقبی دست بیابد و به آن برسد باید این کارها را انجام بدهد . خوشی های دنیا رو به زوال است و با دوام نیست . سلامتی اش رو به بیماری اش . روز به روز غم ها و گرفتاری ها در این دنیا زیاد می شود . در کنار هر نوشش یک نیش است . نباید از این زندگی دنیا توقّع آرامش و آسایش داشته باشیم . تا زمانی که در این دنیا هستیم و دل به این دنیا داده ایم و به این دنیا به عنوان مقصد نهایی نگاه می کنیم نباید چنین توقّعی داشته باشیم . خداوند می فرماید : آن زندگی ای که گوارا و همیشگی است و می توانید به آن برسید ، آن زندگی است که صاحب آن از ذکر و توجّه به من هرگز خسته نشود . منِ خدا همیشه در فکر و مغز او باشم . ذکر تنها به معنای ذکر لفظی نیست . ذکر بر چهار قِسم است . لفظی ، معنوی ، جلّی ، خفّی . آن ذکری که خیلی مؤثّر است ، ذکر معنوی است . یعنی باطن و نفس و جان و روح مان همیشه متوجّه خدا باشد که هر وقت با بلا و مصیبت و گرفتاری روبرو شدیم فوراً خدا برای مان ظهور و تجلّی کند و به یاد خدا باشیم تا آرامش پیدا کنیم . ( ألذین آمنوا و تطمئن آمنوا بذکر الله ألا بذکرالله تطمئن القلوب ) چیزی که به انسان آرامش می دهد یادِ خداست . چرا می گویند ؛ در موقع مصیبت ها و گرفتاری ها بگویید ( إنّا لله و إنّا إلیه راجعون ) یعنی خدایا من چیزی از خودم ندارم . مالک مطلق تو هستی . عبد مملوک و سر تا پا وابسته و فقیر و نیازمند و مسکین و مستکین من هستم . لذا هر وقت با خدا اینگونه هم فکر و همراه و همگام شدیم به زندگی خوش و آرامش می رسیم . مرا (خدا) هرگر فراموش نکند و نعمت هایی هم که من به او دادم را فراموش نکند . هر چه من داده ام را بیاد داشته باشند . در دعای جوشن صغیر ۱۸ یا ۱۹ بار این عبارت تکرار شده است . ( أللّهم أجعلنی لنعمائک من الذاکرین و لآلئک من الشاکرین ) خدایا من از تو می خواهم که همیشه برای نعمت هایت ذاکر باشم و نسبت به مهربانی هایت هم شاکر باشم . اگر من ذاکرِ نعمت ها و شاکر مهربانی ها و الطاف او بودم ، نعمت زیاد می شود و اگر کُفر ورزیدم و ناسپاس بودم حتّی برای یک لحظه ، همانجا نعمت سلب می شود . بعضی از صاحب نظران و ارباب معرفت گفته اند اگر بنده و مملوک برای لحظه هم خدا را فراموش می کند ، آن کُفر لحظه ای است . کُفر اعتقادی ندارند . اعتقاداً کافر نیست امّا عملاً کافر است . چون خدا را ندیده است . در ادعیّه و مناجات ها و دستور العمل های اهل البیت این نکته هست که خدایا من می خواهم تو را ببینم . اینجا منظور رؤیت و دیدن با چشم نیست . خدا که جسم نیست و این شِرک است . اگر کسی خدا را محدود و مجُسّم کند و حتی خدا را ممثّل کند و برای او شَبَه و صورت و تمثال و عرض و طول و چشم و ابرو و زبان و دست و پا و… در نظر بگیرد این کار گناه و شِر ک است .
دائماً او پادشاه مطلق است
در کمال عزّ خود مستغرق است
او به سر نآید به خود آنجا که اوست
کی رسد عقل وجود آنجا که اوست
( ألذی لا یدرکه بُعد الهِمم و لا ینال قوس الفتن )
موری مترلینگ ( دانشمند غربی ) می گوید : آن خدایی که من او را بشناسم خدا نیست . من خدایی را قبول دارم که نتوانم او را بشناسم . همان فرمایش ائمۀ ما است . آنچه که ما نسبت به خدا شناخت پیدا می کنیم از ذات نیست . از صفات خداست . از چیستیِ خدا نیست . از هستیِ خداست . ما باید هستی خدا را درک کنیم نه چیستیِ او را . ذات خدا قابل درک نیست . چون مادّه نیست و حدّ و حدود ندارد . کّم و کِیف ندارد . صورت ندارد . او خالق تمام این ها است . پس خداوند فرمود : حقّ من را بشناسد که منِ خدا چه حقّی بر گردن او دارم ؟ گاهی ما بر گردن خدا حقّ داریم که این حق اعتباری است و نه حقیقی . چون ما از خدا چیزی طلب نداریم . این غلط است که بگوییم ما بر گردن خدا حق داریم ! ما برای همیشه به خدا بدهکار هستیم و هیچ زمان از او طلبکار نیستیم . پس باید حقِ منِ خدا را بشناسد که من رازق و خالق او هستم و باید مطیع و عبدِ من باشد و از من تبعّیت کند . زمانی به زندگی گوارا می رسد که دنبال رضای نفس و شهوتش نباشد . دنبال رضای مخلوقات نباشد . شبانه روز دنبال رضای من (خدا) باشد . دست به هر کاری می زند دنبال رضای من باشد . مردم بصره نامه ای به امام حسین (ع) نوشتند و پرسیدند : خیرِ دنیا و اخرت در چیست ؟ امام در جواب نوشتند : ( من طلب رضی الله بسخط المخلوق کفاه الله و من طلب رضا الناس بسخط الله وَکَلَه الله علی الناس ) اگر کسی دنبال رضای منِ خدا باشد ، اگرچه مردم از او عصبانی باشند و برنجند من برای او بس هستم و او را کفایت می کنم . یعنی از خشم و دل شکستگی مردم نترسد . از پشت کردن مردم نترسد . نگوید مردم من را رها کردند و رفتند و از من بریدند . مهم نیست . از خدا نبرّیم . خدا از ما نبّرد و جدا نشود . اگر انسان دنبال رضای خدا بود مهم است . امام حسین (ع) در گودال قتله گاه می فرماید : ( إلهی رضاً برضائک ، تسلیماً لأمرک ، لا معبودَ سِواک یا غیاث المستغیثین ) این جمله را چه موقعی می فرماید ؟ نه آن زمانی که سرِ سفره نشسته است و زن و بچه اش پیش او هستند و در کمال آرامش و آسایش و غرق در ناز و نعمت های ظاهری و جَلَوات دنیا باشد . نخیر . در این شرایط گفتن این جمله زیاد مهم نیست و هر کسی هم می گوید . امّا مَرد می خواهد که همه چیزش را بگیرند ، برادرهایش کُشته بشوند . دست های برادرش جدا بشود . گلوی طفل شش ماه اش هدف تیر قرار بگیرد . خیمه هایش در حال سوختن است و شعلۀ آتش آنها بلند است ، زن و بچه اش آوارۀ بیابان های می شوند ، نالۀ (العطش) هم بلند است . دشمن در حال حمله به خیامِ حرم است . بدنش ضربه دیده و مجروح است و می داند چند لحظۀ دیگر سرش روی نیزه می رود و زن و بچّه اش اسیر خواهند شد و گرفتار دست کفّار می شوند ، آنجا بگوید ؛ (إلهی رضاً برضائک ، تسلیماً لأمرک ، لا معبودَ سِواک یا غیاث المستغیثین ) چنین إدعّایی آسان نیست . امیرالمؤمنین (ع) در راهِ رفتن به جنگ صفیّن بودند . لشکرش به سرزمین کربلا رسید . در زمانی که شمر ابن ذی الجوشن هم جزء لشکر حضرت علی (ع) بود . وقتی به آن مکان رسیدند . حضرت علی (ع) از اسب پیاده شدند و دقیقاً تمام ماجرای کربلا را گفتند و فرمودند : در اینجا بهترین فرزندان من به دست شقّی و شریر ترین انسان ها شهادت می رسند . در حالی که حضرت می داند این شریرترین انسان و قاتل امام حسین (ع) در حال حاضر با اوست . ولی پرده پوشی و ستارّی می کند و صبر می کند . ابداً اظهار نمی کند و نمی گوید ؛ شمر منظورم توست و تو قاتل فرزند من هستی . می گویند روز عاشورا وقتی شمر روی سینه ابی عبدالله (ع) نشست که سرِ آن حضرت را ببّرد ، ناگهان از آن ماجرا یادش آمد . از جایش برخاست و کمی قدم زد و دوباره روی سینۀ آن حضرت نشست و مجددّ از آن جریان یادش آمد و باز هم برخاست و قدمی زد . تا سه مرتبه برخواست چون هنوز مقداری وجدان داشت و با خود می گفت نکند من همان بدترین انسان باشم ! ولی شقاوت و بد بختی به او کمک کرد و سرِ ابی عبدالله (ع) را برید . امام حسین (ع) در آن لحظه می فرماید : ( إلهی رضاً برضائک ، تسلیماً لأمرک ، لا معبودَ سِواک یا غیاث المستغیثین ) . وإلّا در حال حاضر خیلی از ما دَم از قضا و قدر و تسلیم می زنیم . وقتی مشکلات آمد خود مان را نبازیم و خود خوری نکنیم . ( و أمّا الحیات الباقیه فهی التی یعمل لنفسه حتّی تهوّن علیه الدنیا …) کلید حیات باقی را بدست ما داده است . این تو هستی که باید این کلید و کُد را از دست ندهی . این کلید حیات جاوید و باقی و همیشگی است . ترجمه : دنیا برایش آسان می شود . برای خودش کار می کند نه برای دیگری . دنیا در نزدش کوچک و آخرت در نزدش بزرگ است . تمام زرق و برق و جلوۀ دنیا در نزدش کوچک است . لذا امام حسین (ع) می فرماید : از دنیا چیزی باقی نمانده است مگر به اندازۀ دیگی که داخل آن غذا بوده است و تمام آن را خورده اند و مقداری مانده است که با انگشت تَهِ آن را جمع می کنند . حدود ۱۴۰۰ سال قبل امام حسین (ع) فرموده است عُمر دنیا تمام شده است و رو به اتمام است . آخرت را به عظمت نگاه کند و خواستۀ من (خدا) را به خواستۀ خودش ترجیح بدهد و دنبال مرضات من باشد . عظمتِ من را بشناسد . چرا به ما دستور داده اند دعای عشرات ، جوشن کبیر ، یستشیر را همیشه صبح و شب بخوانید ؟ در ادامه می فرماید : به یاد بیاورد که منِ خدا او را می بینم و مشاهده می کنم و شب و روز بداند که من بصیر و شاهد و ناظر و خبیر و علیم هستم . معصیت تو را فانی می کند . اطاعت تو را باقی می کند . گناه انسان را بیچاره می کند و اطاعت انسان را عزیز می کند . با هر معصیت و گناهی روبرو شد بیاد خدا بیافتد و بداند خداوند می بیند . ( ألم یعلم بأنّ الله یری ) آیا مردم نمی دانند که خدا آنها را می بیند . در یک عبارت خداوند به حضرت موسی ( علی نبیّنا و آله و علیه السلام) می فرماید : موسی نمی خواهی راه نجات از گناه به تو نشان بدهم ؟ موسی (ع) عرض کرد : بله . خداوند فرمود : هر زمانی نفست خواست گناهی کند و تصمیم بر معصیتی گرفتی یک نگاه به بالای سرت بیانداز و عظمت من را بیاد بیاور که من خدای مُهَیمن هستم . خدای قوی و متعالی هستم . من خدای علّی أعلا هستم . من بر هر چیزی قادر هستم . نگاهی به زیر پایت بیانداز و از قبر یادت بیاید که آن زندان من است . به سمت راستت نگاه کن و بهشت را بر خودت حرام نکن . حیف است که خودت را به غیر از بهشت بفروشی . نگاهی به دست چپ کن و از جهنم یادت بیاید که غضب و عذاب من آنجا است . به پشت سرت نگاه کن و از عزرائیل یادت بیاید که او قاصد من است و بلآخره تو را قبض روح می کند . به مقابل نگاه کن کمین گاه من آنجاست . ما از شش جهت محاصره هستیم . به این شش جهت نگاه کنیم و بعد ببینیم آیا به خودمان اجازه می دهیم گناه کنیم ؟! وقتی غفلت می آید ما این جهت ها را نمی بینیم . نه عظمت خدا و نه بهشت و جهنم و پل صراط را می بینیم . علم داریم ولی یقین نداریم . سپس فرمود : قلبش را از هر چه که من دوست ندارم پاک می کند و نهی می کند . نمی خواهد چیزی در قلبش باشد که خدا دوست ندارد . از شیطان بدش می آید . دشمن شیطان باشد و وسوسه های شیطان را دوست نداشته باشد و از آن بدش بیاید . فکرهای باطل و اندیشه های باطل به خودش راه ندهد . اندیشه های باطل را با ذکر (لا حول و لا قوّه إلّا بالله …) و ذکر (إستغفار) و (صلوات بر آل محمد) از خودش دور کند . شیطان را دشمن بدارد و در آخر اسم خاص شیطان بزرگ که آدم را گول زد و… را می آورد و می فرماید : آن ابلیس را به خودش راه ندهد . تا قلبش حرم خدا بشود .
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

برچسب های سخنرانی::

اطلاعات سخنرانی

  • تعداد نمایش: 1,182 بار
  • ارسال شده در:

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نام*
رایانامه*
وب سایت / وبلاگ
متن نظر